تو بخوان بر من قصیده رهایی زخصم رااز سرو و چمن و کوه ، سر آغازی دگر رااز حکیم دانای هستی آیت هایی ست بر ماصاحب اندرونی خواهد زلال اندیشه ها راگرت بیماری کشی ز حجم بلا در این روزگارخود نزاری کرده ای بر خویش و دگر راچو رندانه ، سر دادی ولنگاری را بجای طربچو ساده باشد آرزوی سلامتی ز ایزدش آنرابرد تیغ هنجار ، خوش باوری را ز وسوسه شیطانپاداش کلوخ انداز را نیست ، چیزی جز سنگ رابر بزم صاحب دلان یا صاحب منصبان در آیچو سیل خروشان یابی مامن آشنا و یار راسر مستی طلب کند نفس،به هنگام تعیش شب و روزبر مرکب مهین و یار مفلسان ، خلوتی باشد تو رادر برج ناهید ، جویای نور و نام و یار باشرندی نباشد غمازی ، اکنون که هستی ،دار رادف و سنتور و نی طلب کند نوا و اندر نواییچرا بر خود نپرسیم ، دل چگونه سازد حق مهمان رابر آدم و خیر بشر جملگی تهمیدو تهلیل ایزد باشدالحمد لله جاودانه بر لا حول و ولاست کون و مکان را
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 10:47  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
برچسب:
نویسنده: رها کاشانی
تاريخ: چهارشنبه
20 تير
1403 ساعت: 11:54